روزيست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
ابــر از رخ گـلـزار هـمـي شـويد گـرد
بـلـبـل بــه زبـان پـهلوي بـا گـل زرد
فــريـاد هـمي زنـد کــه مـي بـايـد خـورد
گويند بهشت و و حور عين خواهد بود
وآنجا مي ناب و انگبين خواهد بود
گر ما مي و معشوقه گزيديم چه باک
آخر نه به عاقبت همين خواهد بود
گويند بهشت و حور و کوثر باشد
جوي مي و شير و شهد و شکر باشد
پر کــن قـدح بـاده و بـر دستم نِه
نـقدي ز هزار نـسيه بـهتـر باشد
يـاران بموافقت چو ديــدار کـنيد
بـايد کــه ز دوست يـاد بسيار کنيد
چون باده خوشگوار نوشيد به هم
نوبت چو به ما رسد نگون سار کنيد
روزي که نهال عمر من کنده شود
و اجــزام يـکـدگر پــراکنده شـود
گر زانکه صراحئي کنند از گل من
حالي که ز بــاده پراکني زنده شود